X
تبلیغات
رفیق نیمه راه
چرا رفتی!!!؟؟؟

نمی دانم چرا تو آمدی و مرا شکستی من که گناهی نکرده بودم!

تو لایقم نبودی حالا دیگر بی ارزش تر از آنی که حتی لحظه ای

به تو فکر کنم.برو که نمی خواهم فکرم را با خیال بی خیالی تو

خراب کنم.

این نوشته را نه به خاطر اینکه به یادت هستم بلکه خواستم بگویم

که بدون تو خوشبخت ترین عالم هستم.خواستم بگویم که قلبم مال

یکی است که حتی تار موی او را هم با یکی مثل تو عوض نمی کنم

اگر تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نخواهم کرد.او جایش تا ابد

در قلب من است ،هیچگاه به عشقش شک نخواهم کرد.روزی می رسد

قلبت را می شکنند،تنها می مانی،پشیمان می شوی،در به در کوچه و

خیابان می شوی و در حسرت روزهای با من بودن می میری!!!

+ نوشته شده در  90/08/08ساعت 17:31  توسط فاطیمــــــا | 

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنج های عالم را در رگ هایم جاری کرد،

درد هایی که شب ها و حقیقت روزهایم شد.دوری از تو حسرتی عمیق قلبم آویخت و پوست تن کودک

عشقم را با تاول های درد ناک داغ ستم پوشاند.دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش،

برای داشتنش داشتم،دلتنگی از مرز هایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی

که دوستشان دارم کنده شوم.در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است.حق من نیست به آتش گناهی که

عشق در آن سهمی داشتمرا بسوزانند.رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده،آنچنان دست های مرا از پشت بسته

آنچنان مرا زنجیر کرده که نفس هایم از میان زنجیرها به درد عبور می کند.دوست داشتن تو چنان تاوان

سنگینی داشت که برای عمر باید آن را بپردازم ومن این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم.همهی عمر

داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته و مرا می سوزاند.تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن

بیرون نیایم...

آنقدر دلتنگ دوری اش هستم،آنقدر دل آزرده عشقش هستم کهئ همه هستی ام را خوره بی کسی و تنهایی

می جود.به او نگاه می کنم ،به او که همچون بهشت بر من می پیچد،به او که دست های نیرومندش عشقی

را که مدتی پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند.به او که باورش کردم و دل

به او باختم.به او که دلم می خواهد در آغوشش چشم هایم را بر هم بگذارم و هرگز و هرگز و هرگز به

روی دنیا بازشان نکنم.به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد.به او که مرزهای سرنوشت مدتی

پیش دور اش را برایم رقم زده است.سراسر زندگی ام را اندوهی پر کرده که روزها و ماه ها از این سال

به سال دیگر با خود می کشم و می دانم که زمان شاید زمان داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم

کرد که از پشتاین دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند.لب هایش لرزش لب هایم را نوشید

و دستانش ترس تنم را چید و نفس هایش برگ های رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

+ نوشته شده در  90/08/08ساعت 17:31  توسط فاطیمــــــا | 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم،در چشمانت خیره شوم،دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم،سر روی شونه هایت بگذارم از عشق تو...ازداشتن تو...

اشک شوق بریزم

منتظر لحظه ای مقدس که تو را در آغوش بگیرم،بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم و با تمام وجود،

قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم آری...

عاشقانه دوستت دارم عشقم

 

+ نوشته شده در  90/08/08ساعت 17:29  توسط فاطیمــــــا | 

قلبی که به عشق تو می تپد،قلبی که از دلتنگی تو می گرید،دستی که در حسرت گرمی دستان تو نشسته،پاهایی که به امید رسیدن به تو اولین قدم را برداشته.

این قلب من است که عاشق تو است، این چشم های من است که باران عشق در آن می بارد و این لب های من است که برایت می خواند شعر دلتنگی را...

وجودم به خاطر فاصله هاست که سرد است،حضورت در کنارم تنها آرزوی من است،بتاب ای خورشید همیشه تابانم که گرمای تو شامل حال من است!

این قلب من است که عاشق است،سال هاست که گرفتار است،به درد عشق دچار است،دوای دردم هستی ای تو که تنها دلیل نفس کشیدنم هستی!

دریچه ای رو به خوشبختی باز می کنم و به خیال تو در آسمان تنهایی پرواز می کنم بال هایی که به عشق تو هوس پرواز کرده اند،می رسم به اوج

آسمانی که به عشق تو آبی شده دل من برای تو ذره ای شده،دلتنگم و برایت در سقف آبی آسمان می نویسم تا هر جایی بخونی آنچه درون قلب من است

دوستت دارم عشقم این تنها حرف دل من است

+ نوشته شده در  90/08/08ساعت 17:29  توسط فاطیمــــــا | 

  

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!

پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من،

اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم

خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ،

بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت

به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ،

اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت

خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!

بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ،

بدجور گرفتی حالم را

اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ،

حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت

روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ،

عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ،

اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!

بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ،

این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد

ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ،

من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!

ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ،

رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی...

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 17:18  توسط فاطیمــــــا | 

 

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت

تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،

با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند

تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت

که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است

وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم

اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،

شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد

این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!

میخواستم بپرسم که :

عزیزم هنوز مرا دوست داری؟

تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،

با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند

تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت

که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است

وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم

اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،

شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد

این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!

میخواستم بپرسم که :

عزیزم هنوز مرا دوست داری؟

 

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 17:14  توسط فاطیمــــــا | 

 

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو

روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم،

یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم

روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!

گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم

گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم

روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر

اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد

تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام

راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت

نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی

میدانستم تو نیز مثل همه ...

نمیبخشم تو را ...

دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت

نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را

دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا

مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!

نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام

مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم

تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و غم

تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 17:10  توسط فاطیمــــــا | 

 

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...

اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

باور نمیکنم اینک بی توام

کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ،

تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم ،

چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ،

هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...

کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ،

کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم

هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ،

هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ،

هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ،

چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ،

آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ،

بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...

میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ،

میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ،

میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...

بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ،

هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 17:9  توسط فاطیمــــــا | 

 

قلبم را دادم به تو که عشق منی ، با تو آمدم، آمدم تا جایی که تو میخواهی،

با تو می آیم ، می آیم به هر جا که بروی ، با تو میروم ، میروم هر جا که بروی....

همه جا با توام ، نیست جایی که بی تو باشم ،

نیست هوایی که بی تو نفس کشیده باشم

نیست یادی در قلبم جز یاد تو ، نیست مهری جز مهر تو در دلم

چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تواند،

آنچه پنهان است در پشت نگاهت دنیای عاشقانه من است

همه جا با توام ، آنجا و اینجا در قلبم ، اینجا و آنجا در قلبت ،

می تابم و و میتابی ، میمانم و میمانی، میدانم و میدانی

که چقدر هم تو مرا دوست داری ، هم من دیوانه توام...

چه خوب میفهمی در دلم چی میگذرد ،

چی خوب معنا میکنی نگاهم را ، چه عاشقانه میشنوی حرفهایم را

پاسخ دل گرفته ام را با عشق میدهی، وقتی دلتنگم ،

خبر داری از دل تنگم ، وقتی تشنه دیدارم ، سیراب میکنی مرا عشقم

همه جا با همیم ، نیست جایی که بی تو باشم ، نیست راهی که بی تو رفته باشم..

همه جا خاطره ، همه جا عشق ، همه جا عطر حضور تو ،

جایی نیست که نباشد عطر نفسهای تو

همه جا خاطره ، جایی نیست که نمانده باشد یادی از تو....

تویی که جان داده ای به تنم و این یاد تو است که نفس میدهد

به این تنی که روحش در وجود تو است

روح عشق در وجودمان، این است روزهای زندگی مان ،

با عشق روزمان شب میشود و با یاد هم شبهایمان را سر میکنیم...

همه جا با توام ، تو اینجا همیشه در قلبمی و

من آنجا باز هم به عشقت نفس میکشم...

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 17:7  توسط فاطیمــــــا | 

قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟
جرمم چیست ؟ گناهم چیست ؟ تاوان گناهم چند سال هست ؟
چوبه دار ، آیا مجازاتی عادلانه هست ؟
حال آن مجازات را با اشتیاق می پذیرم و اعتراف میکنم و سر به فرمان قاضی چرخ و فلک فرود می آورم مرگ را با آغوش باز پذیرا میشوم چون تو........... از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روزی ؛ تیره بختی و سرگردانی را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند .....
میگویند جرمم خیلی سنگین است جرمی که دیگر مجرمانش کم شده ، دیگر کمتر کسی خود را آلوده میکند ...
جرم من عشق است ، دوست داشتن است ، وفاداری و دل نشکستن است
یاد شاعر توانای معاصر فریدون مشیری افتادم :
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ، سینه دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزاده گی ، پاکی ، مروت ابلهی است ......
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نروییده بود ، فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست ، درکویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق !
گفتگو از مرگ انسانیت است .
مرا به همه چیز محکوم کردند ، عیبهایی را که برایم شماردند باعث شد در اندیشه هایم و خیالات خودم گم شوم ، قدرت تمرکز نداشتم گویی افکارم را از دست داده بودم ... انگار گناهکار من بودم که عاشق شده بودم ... انگار همه چیز حقیقت داشت جزء عشق خالصانه ی من !
حس کردم در محضر معلمی هستم بدون داشتن جواب موجه برای انجام ندادن کارهایش ....
زبانم بند آمده بود ، اما در درونم فریادی بود ، اعتراضی ، و حرفهایی که هیچ کس را محرم شنیدارش را نمی دانستم ....
همه آنها را در درونم خفه کردم و گوش دادم با آنکه برایم سخت بود : بر عشقم نهیب می زدند ، با تمسخر نگاه میکردند و به محبتهایم به چشم تحفه های به درد نخور می نگریستند .
اما آنها برای من مادیات نبودند همه تک تک آنها احساسات من بودند ، احساساتی که عادت داده شدند ، و مرا به جرم اینکه عاشق شده ام ، دوستش دارم محکوم به جدا شدن کردند و خواستند جسم ما را از هم جدا کنند با خورد کردن احساسات و یا با شکستن غروری که دیگر .................. چیزی نمانده بود تا التیام یابد .
انگار دروغ و ریا کاری بهترین کلیدهای موفقیت و رسیدن به هدف است .
چرا ؟
این متن را به کسانی تقدیم میکنم که میخواهند مرا از عزیزترین کس زندگیم دور سازند ، غافل از اینکه این جسممان هست که دور میشود نه قلبهایمان
.

ای عشق اولین وآخرینم دوستت دارم

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 17:5  توسط فاطیمــــــا | 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

چــه قانــون ناعــادلانــه ای !

بــرای شــروع یــک رابطــه

هــر دو طــرف بایــد بخواهنــد

امــا

بــرای تمــام شدنــش

                                  همیــن کــه یــک نفــر بخواهــد کافیســت
+ نوشته شده در  91/10/05ساعت 10:36  توسط فاطیمــــــا | 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

تـ ـو بـ ـرو

مـ ـن هم برای اینکـ ـه راحـ ـت تربروی

می گویـ ـم : برو “خیـ ـالی نیسـ ـت

امـ ـا

کیسـ ـت که ندانـ ـد

بی تـ ـو

تنهـ ــا چیـ ـزی کـ ــه هسـ ـت…..

خیـ ـال توسـ ـت” ..

+ نوشته شده در  91/10/05ساعت 10:33  توسط فاطیمــــــا | 
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تو که میدانی تمام وجودم هستی
این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی
نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین
اینها همه حرف دلم بود ، همین!
.


+ نوشته شده در  91/10/05ساعت 10:21  توسط فاطیمــــــا | 

 

من

دهقان فداکاری شده ام ، که تمام وجودش را به آتش کشیده روبرویت

و تو

قطاری که چشم دیدن مرا ندارد . . .

.


+ نوشته شده در  91/10/04ساعت 10:36  توسط فاطیمــــــا | 


اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود

مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم
اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟
هیــــــــــــــس !!!
فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ …


.

+ نوشته شده در  91/10/04ساعت 9:18  توسط فاطیمــــــا | 

کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
.

+ نوشته شده در  91/10/04ساعت 9:15  توسط فاطیمــــــا | 

می دانی..؟
آدم های ِ ساده..
ساده هم عاشق می شوند..
ساده صبوری می کنند..
ساده عشق می وَرزَند..
ساده می مانند..
اما سَخت دِل می کنند..
آن وقت که دل ِ می کنند..
جان می دَهند..
سخت میشکنند..
سخت فراموش میکنند..
آدم های ِ ساده…..
.

+ نوشته شده در  91/10/04ساعت 9:13  توسط فاطیمــــــا | 

چشمانم غرق در اشکهایم شده ....
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ....
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد...
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم...
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ن...
بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ....
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام....
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم....
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟

+ نوشته شده در  91/10/04ساعت 9:0  توسط فاطیمــــــا | 
روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/10/04ساعت 8:52  توسط فاطیمــــــا | 
 

چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره

های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک

قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/10/04ساعت 8:45  توسط فاطیمــــــا | 

دعا کردم که تنها مال من شی, تو تعبیر قشنگ فال من شی, دعا کردم بدونی چشم به راتم, هنوز دلبسته بغض صداتم, اگر بازم دلت با دیگرونه, چشات دنبال از ما بهترونه, بزار با یاد تو دلخوش بمونم,فقط دلتنگیات با من بمونه

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:37  توسط فاطیمــــــا | 

 

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:36  توسط فاطیمــــــا | 

شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌ قد خوشبختم همه ‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌ چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌ چشم تو نگاهت پیداس!

من چه ‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه ‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می ‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه ‌قد خوشبختیم همه ‌چی آرومه
چه ‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو  غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی…
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ(همه‌چی آرومه)
اثری از من نیست، اثر باتومه!

 

 

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:35  توسط فاطیمــــــا | 

سلام از صمیم همین زندگی...

عصبانی هستی باش...

ناراحت هستی باش...

هر چی میخوای باشی باش...

فقط حق نداری باهام حرف نزنی

حق نداری بهم لبخند نزنی

حق نداری دوستم نداشته باشی

هیچکس به عمق احساس من نسبت به تو نمی تونه پی ببره

نمی دونی چه لذتی داره وقتی میذاری فکر کنم

دستم تو دستت و سرم رو شونت داریم از روزای با هم بودنمون صحبت می کنیم

بودنی که شاید به همین زودیا اتفاق بیفته

 من هستم تا آخرش تو هم باش تا همیشه

هر شب واسه حرف زدن باهات لحظه شماری می کنم

حالا دیگه مطمءنم بدون تو نمی تونم

فهمیدن این چیزا خیلی سخت نیست...لطفا بفهم

واست اولین نیستم...!ولی بهترینم

عشق ابدی من

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:34  توسط فاطیمــــــا | 
مگه مي شه آدم فقط يه بار عاشق بشه؟

عشق ابدي فقط حرفه.

پيش مي ياد كه آدم خيلي

خاطر كسي رو بخواد اما

هميشه وقتي آدم فكر مي كنه

كه دلش سخت پيش يكي گرفتاره.

يه دفعه يه جايي مي بينه كه دلش …

ته دلش براي يكي ديگه هم مي لرزه.

اگه باوفا باشه دلش رو خفه مي كنه

و تا آخر عمر حسرت اون دل لرزه براش مي مونه.

اگه بي وفا باشه …

مي لغزه و همه ي عمرش عذاب گناه بر دلش مي مونه.

هيچ كس حكمتش رو نمي دونه …

حالا با خود آدمه كه حسرت رو بخواد يا عذاب گناه رو؟

 

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:33  توسط فاطیمــــــا | 

دلم خیلی چیزا می خواد

یه جای خلوت و دنج واسه فراموش کردن تو

برای پر کردن و خالی کردن بغضم

شایدم واسه پیدا کردن یه مقصر

دلم یه هوای تازه می خواد

واسه داد زدن واسه فریاد کشیدن

بدون اینکه کسی برگرد و نگات کنه و بگه دیوونه

یه شونه می خوام واسه سر گذاشتن و گریه کردن نه واسه تنه زدن 

یه دل می خوام واسه دوست داشتنم نه واسه ترحم کردن

یه دست می خوام واسه پاک کردن اشکام نه واسه سیلی زدن

یه زبون خوش ......

یه کلمه قشنگ....

نه هر حرفی که باهاش باشه سوزوند و ویروون کرد

دلم یه عالمه بغل می خواد

یه عالمه مهربونی

نه.......................

اینا خیلی زیاده

یکی کمک کنه ...... من دلم تنگ شده !!!!!!

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:29  توسط فاطیمــــــا | 

 

 

افلاطون میگه: هر وقت نتونستى کسى رو فراموش کنى؛ یعنى هنوز در خاطر او هستى!

 

 

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:28  توسط فاطیمــــــا | 

ای معنی انتظار یک لحظه بایست
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟
برگرد نگاهم کن و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:27  توسط فاطیمــــــا | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:26  توسط فاطیمــــــا | 

 

خدایا................توانم بده تا بتوانم ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

 پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

 

 

+ نوشته شده در  90/07/21ساعت 19:24  توسط فاطیمــــــا |